تبليغاتX
حقانیت مولا علی




























حقانیت مولا علی

شرح دلاوریهای حضرت علی برای اسلام



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 17:46 توسط محب علی|

سلام علیکم

و اما بعد

اولا در مورد شهادت حضرت زهرا تنها این مساله را ما روایت نمیکنیم و در کتابهای خود اهل سنت به تفضیل اورده شده:

(2)ابن ابی شیبه ، المصنف ، ج ۷ ص ۴۳۲ ح ۳۷۰۴۵ باب ما جاء فی خلافة ابوبکر چاپ دار التاج بیروت .

(3) بلاذری، أنساب الاشراف ج۲ ص ۲۶۸ باب امر السقیفه چاپ دار الفکر بیروت .

(4) ابن عبد ربه العقد الفرید ج ۵ ص ۱۳ الذین تخلفوا عن بیعة ابوبکر چاپ دار الکتب العلمیه بیروت .

(5) از کتب اهل سنت : ترجمه الامام علی عبد الفتاح عبد المقصود : ج ۱ ص ۳۲۸ ـ الامامة و السیاسه : ج ۱ ص ۱۳ .

 طبری-بلاذری در کتاب النساب الشرف-ابن عبد رعد در کتاب العقد الفرید

این مطالب را توضیح داده اند

ثانیا ما روایت داریم که حضرت با دست به دهان و بینی عمر زدند و او را به زمین انداختند و با شمشیر قصد گردن ان را کردند اما به یاد وصیت زسول خدا افتادند که فرمود ای علی تو بعد از من مظلوم میشوی اما جهاد نکن

ثالثا من در هیچ کتابی نخوانده ام که حضرت با دختر عمر ازدواج کرده باشد

در اسامی هم اولا اینها اسم های رایج ان دوره بودند و در عرب رسم بر اسم و کنیه بوده و اینها هم کنیه هستند نه اسم

و السلام علیکم و الرحمه الله و برکاته

نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 11:6 توسط محب علی|

نامه‏اى از آن حضرت ( ع )

در پاسخ معاويه و اين از بهترين نامه‏هاى امام ( ع ) است

اما بعد ، نامه‏ات به من رسيد . در آن نوشته بودى كه خداوند ، محمد ( صلى الله عليه و آله ) را براى دين خود اختيار كرد و او را به كسانى كه خود نيرويشان داده بود ،

يارى نمود .

روزگار شگفت چيزى را از ما نهان داشته بود و تو اكنون آشكارش ساختى .

مى‏خواهى ما را از نعمتى كه خداوند به ما ارزانى داشته و پيامبر خود را به ميان ما فرستاده است ، خبر دهى ؟ تو ، در اين حال ، همانند كسى هستى كه خرما به هجر 1 مى‏برد يا كسى را كه به او تير انداختن آموخته است به مبارزت طلبد .

پنداشته‏اى كه برترين مردم در اسلام فلان و فلان هستند . سخنى گفتى كه اگر سراسر درست باشد ، تو را از آن بهره‏اى نيست و اگر درست نباشد تو را از آن زيانى نرسد . تو را چه كار چه كسى از چه كسى برتر است يا برتر نيست ؟ يا چه كسى زبردست است و چه كسى زيردست ؟ آزادشدگان 2 و فرزندان آزادشدگان را چه رسد كه ميان مهاجران نخستين فرق نهند و درجات و طبقات ايشان را تعيين كنند ، يا ترتيب دهند . هيهات ، آن تير كه نه از جنس تيرهاى ( 3 ) ديگر بود ، آواز داد و خود را شناساند و كسى در اين قضيه زبان به داورى گشود كه خود محكوم بود . اى آدمى ،

چرا به جاى خود نمى‏نشينى و نمى‏خواهى كه كاستيهاى خود را بشناسى . چرا در آن رتبه واپسين كه براى تو مقدّر شده قرار نمى‏گيرى ، چه زيان تو را كه چه كسى مغلوب شد و چه سود تو را كه چه كسى پيروز گرديد . تو در بيابان ضلالت

[ 649 ]

گمشگشته‏اى و از راه راست منحرف شده‏اى . آيا نمى‏بينى البته نمى‏خواهم تو را خبر دهم بلكه از نعمتى كه خداوند به ما ارزانى داشته سخن مى‏گويم كه گروهى از مهاجران در راه خدا به شهادت رسيدند . آرى ، هر يك را فضيلتى بود ، تا شهادت نصيب شهيد خاندان ما شد او را سيد الشهدا ( 1 ) خواندند و رسول الله ( ص ) بر كشته او نماز گزارد و به هفتاد تكبيرش اختصاص داد ؟ يا نمى‏بينى كسانى دستهاشان در راه خدا از تن جدا افتاد ، البته هر يك را فضيلتى بود ، تا دست يكى از ما را جدا كردند ، او را « طيار » و « ذو الجناحين » ( 2 ) خواندند و گفتند كه در بهشت با دو بال پرواز مى‏كند . اگر خداوند خودستايى را منع نفرموده بود ، گوينده براى تو از فضايلى سخن مى‏گفت كه دلهاى مؤمنان به آنها خو گرفته است و گوشهاى شنوندگان آنها را ناخوش ندارد . اين شكار را واگذار كه صيد آن كار تو نيست . ما پروردگان خداييم و ديگر مردم پروردگان ما هستند . اگر با خاندان شما در آميختيم و چون همتايان با شما رفتار كرديم ، در عزّت و شرف ديرين ما نقصانى پديد نيامد . از شما زن گرفتيم و به شما زن داديم ، در حالى كه ، همتايان ما نبوديد . به راستى شما را با ما چه نسبت ؟ رسول الله ( ص ) از ماست و آن دروغگو كه تكذيبش نمود از شماست . « اسد الله » ( 3 ) از ماست و « اسد الأحلاف » ( 4 ) از شماست . سرور جوانان بهشت ( 5 ) از ماست و « صبيبة النار » ( 6 ) از شماست . بهترين زنان جهان ( 7 ) از ماست و حمّالة الحطب ( 8 ) از شماست . و بسا چيزهايى ديگر كه از فضايل ما هستند و يادكردنشان به زيان شماست .

[ 651 ]

فضيلت ما را در اسلام ، همگان شنيده‏اند و ارج و مقام ما هم در عصر جاهلى بر كس پوشيده نيست . آنچه از ما پراكنده بوده در كتاب خدا گرد آمده است . آنجا كه گويد « به حكم كتاب خدا خويشاوندان به يكديگر سزاوارترند . » ( 1 ) و نيز سخن حق تعالى كه « نزديكترين كسان به ابراهيم همانا پيروان او و اين پيامبر و مؤمنان هستند و خدا ياور مؤمنان است . » 2 ما يك بار به سبب خويشاوندى با پيامبر به خلافت سزاواريم و يك بار به سبب طاعت و متابعت . چون در روز سقيفه مهاجران بر انصار حجت آوردند كه ما از نزديكان رسول الله ( ص ) هستيم ، بر همه پيروز گرديدند . اگر خويشاوندى با رسول الله ( ص ) سبب پيروزى در حجت است ، پس اين حق از آن ماست نه شما و اگر عنوان خويشاوندى سبب پيروزى نشود ، پس انصار بر دعوى خويش باقى هستند .

پنداشته‏اى كه من بر همه خلفا رشك برده‏ام و به خلاف همه برخاسته‏ام ، اگر چنين باشد كه تو گويى ، تو را نرسد كه بازخواست كنى . جنايتى بر تو نيامده است كه از تو عذر خواهند « و تلك شكاة ظاهر عنك عارها اين گناهى است كه ننگ آن از تو دور است . » و گفتى كه مرا چون شتر ، مهار در بينى كشيدند تا بيعت كنم . به خدا سوگند ،

خواستى مرا نكوهش كنى ولى ستودى . خواستى مرا رسوا سازى ، خود را رسوا ساختى . مسلمانان را چه نقصان كه بر او ستم رود ، هرگاه در دين خود به شك نيفتد و يقينش به ترديد نيالايد . قصد من از بيان اين سخنان اقامه حجت و دليل براى چون تويى نيست ، اين شمه‏اى است كه به خاطر آمد و آن را اظهار داشتم .

سپس ، از ماجراى من و عثمان سخن گفتى . بايد پاسخ اين پرسش را به تو داد كه خويشاوند او هستى . حال بگو ، كدام يك از ما در حق عثمان بيشتر دشمنى كرد و به كشتن او مردم را راه نمود ؟ آيا آنكه خواست به ياريش برخيزد ولى عثمان خود نخواست و گفتش در خانه‏ات بنشين و از يارى من دست بدار ؟ يا آنكه عثمان

[ 653 ]

از او يارى خواست ولى او درنگ كرد و اسباب هلاكت او مهيا داشت تا قضاى الهى بر سر او آمد ؟ به خدا سوگند ، « خدا مى‏داند چه كسانى از شما مردم را از جنگ بازمى‏دارند و نيز مى‏شناسد كسانى را كه به برادران خود مى‏گويند : به نزد ما بياييد و جز اندكى به جنگ نمى‏آيند . » 1 من نمى‏خواهم اكنون به سبب خرده گرفتنم از اعمال بدعت‏آميز او پوزش بطلبم . گناه من اين است كه او را راه نموده‏ام و ارشاد كرده‏ام . بسا كسى را ملامت كنند كه او را گناهى نيست .

« و قد يستفيد الظنة المتنصّح گاه اتفاق افتد كه نصيحت‏گر خود در معرض بدگمانى افتد . » « تا آنجا كه بتوانم قصدى جز به صلاح آوردنتان ندارم . توفيق من تنها با خداست ،

به او توكل كرده‏ام و به درگاه او روى مى‏آورم . » 2 و گفتى كه مرا و يارانم را جز شمشير پاسخى نيست . به راستى تو خنداندى پس از آنكه گريانيدى . كى ديده‏اى كه فرزندان عبد المطلب از برابر دشمن واپس نشينند يا از شمشيرش بترسند .

« لبّث قليلا يلحق الهيجا حمل اندكى درنگ كن تا حمل به جنگ پيوندد » .

بزودى آنكه او را مى‏جويى تو را بجويد ، و آنچه از تو دور است به تو نزديك شود .

من با سپاهى گران از مهاجران و انصار و تابعين آنان كه نيكو پرورش يافته‏اند ، بر سر تو مى‏تازم . لشكرى انبوه كه غبارشان فضا را پر كند ، همه جامه مرگ بر تن كه محبوبترين ديدارهايشان ديدار با پروردگارشان است . همراه ايشان‏اند فرزندان اهل بدر و شمشيرهاى بنى هاشم و تو از شيوه جنگيدن آنان آگاه هستى آنگاه كه با برادرت 3 و دايى‏ات ( 4 ) و جدت 5 و خويشاوندانت مى‏جنگيدند . « و آن از ستمكاران دور نخواهد بود . » 6

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 10:1 توسط محب علی|

نسب عمر از طريق اهل سنت:

در کتاب شاخه طوبي صفحه 1 عالم جليل القدر شيخ يوسف بحراني و محمد بن السايب کلبي و ابي مخنف لوط بن يحيي ازدي در کتاب صلاة در معرفت صحابه و کتاب التنقيح در نسب صريح روايت کرده اند از عبدالله بن سيابه که او گفت: نکاح شبه از اقسام نکاح حلال است و متولد از شبهه و زنا نجيبتر است از ولد فراش و گاه در بعضي نسبتها کراماتي اتفاق مي افتد که مناسب حال و سزاوار شان اوست از ارتباط نسبت بعضي به بعض و عرب فخر مي کرد اگر اين قسم نسبت در خودشان يا در چهارپايان ايشان بود. شاعري در تعريف شتر خود گفت: ...
بعد از آن گفته: نفيل از حبشه بنده کلب بن لوي بن غالب قريشي بوده است. بعد از مردن کلب عبدالمطلب او را متصرف شد. و صهاک کنيزي بود که از حبشه براي آن جناب فرستاده اند. روزها نفيل را به چراندن شتران و صهاک را به چراندن گوسفندان به صحرا مي فرستاد و در چراگاه ميان ايشان تفرقه مي انداخت. روزي اتفاق افتاد که اين دو در چراگاهي جمع شدند. نفيل عاشق صهاک شد. و عبدالمطلب زير جامه پوستي بر پاي صهاک کرده بود. و بر آن قفلي زده بود و کليد آن را با خود نگاه مي داشت. چون نفيل اظهار ميل و خواهش جماع کرد، صهاک گفت: راه اين کار مسدود است با اين لباس پوست که پوشيده ام و اين قفل که بر آن است. نفيل گفت: به جهت آن حيله کنم. پس قدري روغن گوسفند گرفت و آن پوست و اطراف آن را نرم کرد و آن را پايين کشيد که تا زانو رسيد پس با او جماع کرد. و به خطاب حمل برداشت. چون صهاک زاييد از ترس جناب عبدالمطلب آن را در مزبله انداخت و زن يهوديه نانوايي او را برداشت و تربيت کرد. چون بزرگ شد شغل هيزم کني پيش گرفت. از اين جهت او را حطاب (با حاء بي نقطه) مي گفتند. و در زبانها به غلط خطاب شد. و صهاک در نهان گاه گاه او را سرکشي مي کرد. روزي در نزد او کج شد بود. کفل او نمايان شد. خطاب برخاست و نداست که او کيست. و با او جماع کردو حامله شد به حنتمه! او را نيز بعد از زاييدن به مزبله انداخت و هشام بن مغيرة بن وليد آنرا برداشت و تربيت کرد و از اين جهت در نسب به او نسبت مي دهند. چون بزرگ شد خطاب در خانه هشام تردد مي کرد، حنتمه را ديد، در نظرش مرغوب افتاد و خواستگار شد. هشام حنتمه را به او تزويج کرد و از او عمر متولد شد. پس خطاب والد عمر است به جهت اينکه از نطفه او حنتمه او را زاييد و جد اوست چرا از زناي او با صهاک حنتمه متولد شد. و چون حنتمه و خطاب از يک مادرند، پس خطاب دايي و جد مادري و پدر اوست. و حنتمه مادر اوست که او را زاييد و خواهر او چون عمر و حنتمه از يک پدرند و عمه او زيرا که حنتمه و حطاب از يک مادرند که صهاک باشد. اين است ملخص کلام کلبي و ابو مخنف را در اين مقام کلام طويلي است که از ذکر آن مي گذريم.
و نيز از کتاب مثالب م

حمد بن السايب نقل شده که بعد از زناي نفيل با صهاک عبدالعزيز بن رياح نيز با وي مواقعه کرده و خطاب منتسب به اين دو نفر است. ابن حجاج شاعر گويد:
من جده خاله و والده ... و امه اخته و عمته
اجدر ان يبغض الوصي و ان... ينکر يوم الغدير بيعته
ترجمه: کسي که جد مادري او دايي و پدر او هم هست و مادرش خواهر او و عمه او هم هست. چنين نسبي سزاست که وصي پيامبر ص را دشمن دارد و بيعت خود را با او در روز غدير منکر شود. و همچنين در جلد سوم شرح نهج البلاغه صفحه 50 مرحوم خويي آمده است که علامه حلي در کشف الحق گفته است: کلبي از رجال اهل سنت است که در کتاب مثالب گفته است: صهاک کنيزي حبشي متعلق به هاشم بن عبدمناف بوده است که نفيل پسر هاشم با او نزديکي کرده و پس از او عبدالعزي پسر رياح با او نزديکي کرد، سپس صهاک پسري زاييد به نام نفيل که عمر بن خطاب است.
نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 17:34 توسط محب علی|

برادر عزیز اهل سنتی  که می فرمایید پیامبر به عمر لقب شمشیر اسلام و به ابوبکر لقب صدیق داد

ایا شمشیر اسلام باید بر فاطمه (س) فرود می آمد؟ خود راویان شما نقل نکردند که عمر با دختر رسول خدا چه کرد؟ ایا ایشان لایق به این سخنن یا مولایمان علی؟ ایشان شمشیر اسلام بود که بر فرق دشمنان پیامبر فرود می آمد نه مانند عمر که در جنگ ها بارها فرار کرد مگر خدا نفرمود :پیامبر بگو بابت رسالت خودم چیزی نمیخواهم مگر جز دوستی اهل بیتم؟ پس جرا این شمشیر اسلام بر چنین فردی خود نمایی کرد؟

اما در مورد صدیق بودن ابوبکر ایشان در مورد ماجرای فدک نشان دادند که از حکم دادن بر خلاف موازین قران ابایی ندارد و حتی در ساختن روایت جعلی از پیامبر ید طولای نیز دارند شما هرگاه جواب این سوال را دادید که چگونه بوبکر از قحافه ارث می برد اما فاطمه از رسول خدا ارث نمی برد خود به خود مساله ابو بکر حل میشود در پناه خدا و مولا علی اندیشه کنید برادر عزیز 

نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 18:7 توسط محب علی|

جدیدا یکی از برادران اهل سنت نظری برایم ارسال کرد که بر خود لازم دیدم  نکاتی را برای این برادر عزیز و برادران دیگر و امثال این نظرات ییان کنم:

این برادر عزیز فرموده بودند که افتخار اهل سنت این است که ابوبکر در پیش رسول خدا دفن شده اما حضرت علی چه؟

برادر گرامی اولا ما در قران میخوا نیم که زمانی که فرعون سر به عصیان و سرکشی برداشت همسرش از او تبری کرد و با وجود آزارهای فرعون دست از حق بر نداشت تا خداوند منزاش را در بهشت نشان او داد و او بهشت را برگزید این آیات قران به ما نشان میدهد که کفر فرعون به همسرش سرایت نکرد در حالی که ان دو خیلی به هم نزدیک بودند.

در جای دیگری از قران نیز می خوانیم دو مورد حضرت لوط و نوح که نزدیک بودن همسر و فرزندان انها به پیامبران انها را از عذاب الهی نجات نداد

پس نتیجه می گیریم که  نزدیک بودن به کفر و ایمان هیچ تاثیری در سر نوشت افراد ندارد و فقط و فقط اعمال اشخاص مورد محاسبه و ملاک قرار می گیرند

در روایتی دیگر درباره ی اویس قرنی می خوانیم که پیامبر گفت من بوی اویس را از جانب بهشت می شنوم

پس کفر و ایمان بعد زمان و مکان نمی خواهد

ثانیا:در مورد مکان دفن ابو بکر و عمر که خود جای بحث وارد است که مکان دفن این دو نفر غصبی است زیرا خانه متعلق به پیامبر بوده و قاعدتا به حضرت زهرا(س) به ارث می رسیده است  البته جای ملامت نیست اینها درباره ی فدک ثابت نمودند که از به یغما بردن میراث پیامبر خوفی ندارند.

ثالثا: افتخار شیعیان مکان دفن نیست افتخار ما خیبر است افتخار ما شکست عمرو در اوان جوانی علی است افتخار ما شبی است که ابوبکر خوف کرد در بستر پیامبر بخوابد اما علی خوابید  افتخار ما ایه ولایت و تطهیر است افتخار ما سخن پیامبر است که فرمود ای علی اگر خوف نداشتم جاهلان برایت صفت خدای قائل شوند صفاتی از تو می گفتم که در عالم نظیر نداشت و سخنی که عمر گفت که اگر علی نبود عمر هلاک می شد

رابعا: شما مکان دفن را می بینی اما شکاف دیوار کعبه را نمی بینی؟

خامسا:  شما که به قبر افتخار می کنید از شان نزول سوره منافقون شرم نمی کنید همین ابو بکر و عمر بارها از جنگ ها فرار می کردند و رسول خدا را تنها می گذاشتند ایا از هجوم به خانه زهرا (س) در حالی که بزرگ ترین تاریخ نویسان خودتان صحت این موضوع را تاید کرده اند شرم ندارید

صحبت در این باره زیاد است اما بنده به همین چند نکته بسنده می کنم و قضاوت را به عهده ی شما سروران خودم می گذارم. یا حیدر مدد

نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 11:29 توسط محب علی|

يا علي رفتم بقيع اما چه سود

هرچه گشتم فاطمه(س) آنجا نبود

يا علي قبر پرستويت کجاست؟

آن گل صد برگ خوش بويت کجاست؟

هرچه باشد من نمک پرورده ام

دل به عشق فاطمه خوش کرده ام

    حج من بي فاطمه (س) بي حاصل است

             فاطمه (س) حلال صدها مشکل است          

نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 21:35 توسط محب علی|


 
متن کامل خطبه فدک:  

زماني که ابوبکر تصميم گرفت که فدک را از فاطمه بازستاند و اين مطلب و خبر به فاطمه ي زهرا سلام الله عليها رسيد سر بند خود را بر بست و چادر خويش را برخود فرو پيچيد و با جماعتي از زنان قوم و خدمتکاران خود به سوي مسجد روانه شد.

 

 

در حالي که به شدت خويشتن را پوشانده بود و راه رفتنش به عينه و بدون هيچ نقصي به راه رفتن رسول خدا صلي الله عليه وسلم شبيه بود تا بر ابوبکر وارد شد در حالي که وي در ميان عده اي از مهاجرين و انصار و غير آنان نشسته بود. در اين هنگام پرده اي بين او و ديگر مردمان آويختند و ايشان نشستند آنگاه ناله اي جانسوز از دل برآورد که همه ي مردم به گريه افتادند و مجلس و مسجد به سختي به جنبش در آمد آنگاه لختي سکوت فرمود تا فرياد و همهمه خاموش گرديد و صداي گريه مردمان که همراه با ضجه بود ساکت شد و جوش و خروش آنان آرام يافت.

سپس کلام را با حمد و ثناي خدا آغاز فرمود و درود بر رسول خدا فرستاد که مجددا در اين هنگام صداي گريه ي مردم بلند شد وقتي که دوباره ساکت شدند کلام خويش را دنبال و سخن خود را ادامه داد: فاطمه ي زهرا سلام الله عليها چنين فرمود:

آغاز خطبه

حمد خداي را بر آنچه نعمت بخشيده و شکر او را در آنچه الهام نموده و ثنا و شکر بر او، بر آنچه پيشاپيش داده. از عموم نعمت هائي که خلق فرموده ، نعمت هاي فراواني که به انسان ها اعطا فرموده و تمام منت ها و نعمت هائي که پياپي فرو فرستاده. تعداد آن از حوصله ي احصاء و شماره کردن بيرون است و سر حدات آن از جزا و پاداش فراتر و دامنه ي آن تا ابد از ادراک هوش فراختر. مردمان را فراخواند تا با شکر گزاري آنها نعمت هايشان را با پي در پي فرستادن زياده گرداند و ثناي مردم را به خود از راه افزون نمودن نعم خويش متوجه ساخت و با دعوت نمودن به اين نعم، نعمت ها را دو چندان نمود و گواهي دهم به اينکه جز الله خدائي نبوده و شريکي براي او نيست.

کلمه ي بزرگي که اخلاص را تاويل آن قرارداد و قلوب را متضمن وصل آن ساخت و در پيشگاه تفکر و انديشه معني آنرا کاملا معقول و روشن داشت. خداوندي که چشم ها را قدرت ديدنش نيست و زبانها را توان وصف وي نه و نيز وهم و خيال را به چگونگي ذات اقدسش دسترس نيست. اشياء را ايجاد فرمود نه از ماده اي که قبلا موجود باشد. آنها را ساخت بي آنکه از قالبي قالب گيري کرده باشد. آنها را به قدرت خويش موجود فرمود و آنها را به مشيت خويش ايجاد کرد. بي آنکه نيازي براي وي در ساختن آنها باشد و فايده اي در صورت بخشيدن به آنان. مگر تثبيت کردن حکمت و هشيار کردن بر طاعتش و اظهار کردن قدرت خويش و رام کردن خلق به عبوديت خويش و عزت بخشيدن به دعوت خود. سپس پاداش مردمان را بر اساس طاعت آنان مقرر فرمود و عقاب و جزاي خود را در معصيت آنان. و براي بازداشتن بندگان از نعمت خويش و کشاندن آنان به سوي رضوان و گواهي مي دهم که پدرم بنده و فرستاده ي اوست. که وي را قبل ازارسال انتخابش فرمود و پيش از آنکه بيافريند، ناميد و پيش از برانگيختنش او را به پيامبري برگزيد. آن هنگام که هنوز مخلوقات در حجاب غيبت مي بودند و آن هنگام که مردمان در منتهاي تاريکي هاي عدم پوشيده شده بودند و به نهايت عدم مقرون بودند.

از علمي که خدا به عواقب و مآل امور داشت و احاطه اي که پروردگار به حوادث روزگار مي داشت و شناسائي کاملي که به وقوع مقدرات داشت، او را برانگيخت تا امر خود را تمام کرده و امضاء حکم خود را قطعي نموده باشد و مقدرات را انفاد و اجرا فرموده باشد و رسول خدا صلي الله عليه و سلم امت ها را ديد که در آيين ها فرقه فرقه اند و در پيشگاه اتشهاي افروخته خود معتکفند و به بت هاي خود تراشيده ي خويش پرستشگرند و خدا را با وجود اينکه به طور فطري او را مي شناسند منکرند. پس خداي تعالي به وسيله ي محمد صلي الله عليه و آله تاريکي هاي آن را روشن فرمود و از قلب ها مشکلاتش را برطرف نمود و از جلوي ديده ها آنچه که آنها را مي پوشاند برداشت.

به هدايتدر ميان مردم قيام فرمود و آنان را از گمراهي رهانيد و از کوري نجاتشان داده و بينايشان کرد و آنان را به سوي دين استوار راهنمائي فرمود و به راه راست خواندشان، تاهنگامي که خداي تعالي وي را بر اساس رافت و رحمت و اختيار به سوي خويش برد. پروردگار راغب به ديدار او بود و خود را به ديدن پيامبرش سزاوارتر از ديگران کرد. پس رسول خدا صلي الله عليه وآله هم اکنون از رنج اين دنيا در راحت است و اينک گرداگرد وي را ملائکه نيکوکار گرفته اند و رضوان و خشنودي پروردگار آمرزنده او را فراگرفته و در جوار رحمت ملک جبار آرميده. درود خدا بر پدرم. آن پدري که نبي و امين خدا و بر وحي و برگزيده ي او بود وهمچنين انتخاب شده از سوي خدا بر مردم و مورد رضاي پروردگار مهربان بود و سلام خدا و رحمت و برکات او بر وي باد. آنگاه روي به جانب اهل مسجد کرد و فرمود: شما اي بندگان خدا پرچمداران امر و نهي اوئيد و حاملان دين خدا و وحي او هستيد و امين هاي خدائيد نسبت به يکديگر و مبلغان اوئيد به سوي امت ها.

زمامدار حق، خود در ميان شماست و پيماني است که از پيش با شما داشته است و باقيمانده اي را براي شما باقي گذاشت. کتاب ناطق خدا و قرآن راستگو نور فروزان و شعاع درخشان. بنيان و حجت هاي آن روشن و اسرار باطن و لطائف دقيقه ي آن آشکار است. ظواهر آن جلوه گر است. پيروان آن مورد غبطه ي جهانند و تبعيت و پيروي از آن، انسان را به سوي رضوان مي کشاند. سخن شنوي از آن، راه به سرانجام نجات است به وسيله ي آن به حجت هاي نوراني خدا مي توان دست يافت و به فرائضي که خداي تعالي واجب فرموده است و به محارمي که انسانها را از ارتکاب آنها بازداشته است و به گواهيهاي جلوه گرش و به براهين کافيه اش و به فضائل پسنديده و مستحسنش و به رخصت هاي بخشنده اش و به قوانين واجبه اش مي توان راه يافت.

پس خداي تعالي ايمان را براي تطهير شما از شرک قرارداد و نماز را براي پاک کردن شما از تکبر و زکات را براي پاک کردن جان و روز افزوني رزقتان و روزه را براي تثبيت اخلاص و حج را براي استحکام بخشيدن دين و عدل عمومي را براي تنظيم قلب ها و اطاعت ما را براي نظم يافتن ملت و امامت را براي در امان ماندن از تفرقه و جهاد را براي عزت اسلام و صبر را براي کمک در استحقاق مزد و امر به معروف را براي مصلحت عامه. نيکي کردن به پدر و مادر را سنگر و سپر حفظ از خشم و صله ي رحم را وسيله ي ازدياد عدد و قصاص را وسيله ي حفظ خونها و وفاي به نذر را براي در معرض مغفرت قرار گرفتن .

کيل و وزنها را به اندازه بخشيدن براي تغيير خوي کم دادن و نهي از شرابخواري را براي پاکيزگي از کثافت. دوري گزيدن از تهمت زدن را براي محفوظ ماندن از لعنت و دور بودن رحمت. ترک سرقت را براي الزام به پاکدامني و شرک را حرام فرمود براي اخلاص و يکسره تن در دادن به ربوبيت او. پس از خدا انگونه که شايسته است بترسيد و از دنيا نرويد مگر آنکه مسلمان باشيد و خدا را در آنچه به آن امر کرده و آنچه از آن بازتان داشته است اطاعت نمائيد. همانا که فقط دانشمندان از خدا مي ترسند.

آنگاه فرمود:

اي مردم!

بدانيد که من فاطمه هستم و پدرم محمد است. آنچه ابتدا گويم همانرا در انتها نيز بر زبان خواهم راند. آنچه گويم غلط نيست و آنچه انجام دهم ظلم و جور نيست. پيامبري از خود شما بر شما آمد که رنجهاي شما بر او گران است، دلسوز بر شماست و بر مومنان مهربان و رئوف است. پس اگر پدرم را بشناسيد مي دانيد که من پدري دارم که هيچيک از زنان شما چنان پدري ندارند و برادر پسر عمويم بود نه برادر مردان شما. چه نيکو بزرگواري است آنکه من اين نسبت را به او دادم. رسالت خود را رسانيد وسرآغاز نبوت را به انذار آغاز کرد. راه خود را از پرتگاه مشرکان گردانيد. شمشير بر فرق انان نواخت گلوگاه آنان را گرفته و فشرد و با زبان حکمت و موعظه ي حسنه آنانرا به راه خدا دعوت کرد. بتها را درهم مي شکست. سر سروران را منکوب مي کرد. تا جمعشان منهزم شده، از ميدان گريختند. تا صبح صادق از زير پرده ي شب بيرون آمد و حق خالص جلوه گر شد.

زمامدار به نطق در آمد. عربده هاي شياطين خاموش شد و آنان لال شدند. خار نفاق از راه برداشته شد. گره هاي کفر و شقاق از هم گشوده شده و دهانهاي شما به کلمه ي اخلاث باز شد. در ميان گروهي که سپيدرو و شکم به پشت چسبيده بودند و شما بر کناره پرتگاهي از آتش بوديد و مانند جرعه اي آب بوديد( که به سادگي شما را مي توانستند بنوشند) و آنقدر ضعيف بوديد که هر کس طمع به چيزي داشت به سراغتان مي آمد و آتش زنه اي بوديد که بلافاصله خاموش مي شد و نمي توانست جائي را روشن و گرم کند و لگدکوب شده ي روندگان و قدم ها. از آبي که شتران در آن رفته و آنرا آلوده مي کردند؛ مي آشاميديد، از پوست حيوانات و برگ درختان غذا مي گرفتيد. خوار بوديد و مطرود. مي ترسيديد که مردمان اطرافتان شما را بربايند. تا خداي تعالي محمد صلي الله عليه وسلم شما را نجاتتان داد. بعد از چنين و چنان( بعد از حوادث زيادي که بر سر حضرت محمد صلي الله عليه و آله آمد.) بعد از آنکه بلاهائي از دست شجاعان کشيد و از گرگهاي عرب و از سرکشان اهل کتاب هرگاه که آتش جنگ برافروختند خدا خاموشش فرمود.

يا هر هنگام که شاخ شيطان سر برآورد. يا اژدهائي از مشرکين دهان باز کرد. رسول خدا صلي الله عليه و سلم برادرش را در کام اژدها و گلوگاه آن افکند و او هم بر نمي گشت تا آنکه فرق سر آنان را پايمال شجاعت خود مي گردانيد و آتش آنها را به آب شمشيرش خاموش کرد.

فرسوده ي تلاش در راه خدا ،

کوشيده در امر خدا ،

نزديک به رسول خدا ،

سروري از اولياء خدا،

همواره دامن به کمر زده، نصيحت گر، تلاشگر و کوشش کننده و شما در اين هنگامه در خوشي زندگي مي کرديد.

در مهد امن متنعم مي بوديد و منتظر اينکه چرخ، گردش را بر عليه ما آغاز کند و گوش به زنگ اخبار بوديد. هنگام کارزار عقب گرد مي کرديد و به هنگام نبرد فرار مي نموديد. و هنگاميکه خدا براي پيامبرش خانه ي انبباء( بهشت) و آرامگاه اصفيائ را برگزيد، خار و خاشاک نفاق در شما ظاهر شد. جامه ي دين کهنه شد.

ساکت گمراهان به سخن درآمد و پست رتبه گان، با قدر و منزلت شدند و شتر ناز پرورده اهل بطلان به صدا در آمد و در خانه هايتان در آمد و شيطان سر خويش را از مخفي گاه خود بيرون آورد. ندايتان درداد. ديد که پاسخگوي دعوت او هستيد و براي آنکه فريب او را بخوريد؛ آماده ايد. خواست که قيام نمائيد و ديد که شما راحت و سبک اين کار را مي کنيد. گرم و داغتان کرد و غضبناکتان و ديد که آتشينيد. پس داغ و نشان زديد بر غبر شترتان و بر آبي که سهم شما نبود وارد شديد، در حاليکه از عهد و قرار چيزي نگذشته بود و موضع شکاف زخم هنوز خيلي وسيع بود. دهن زخم هنوز به هم نيامده بود و پيغمبر هنوز به قبر سپرده نشده بود. براي عمل خود بهانه آورديد که از فتنه مي ترسيديم، ولي به راستي که در فتنه افتاديد و راستي که جهنم محيط برکافران است.

خيلي دور بود اين پيش افتادگي از شما و چطور اين کار را کرديد؟ به کجا روي مي آوريد، در حاليکه کتاب خدا در ميان دست و پاي شماست. مطالبش هويداست و احکامش درخشان است و علائم هدايت آن ظاهر و آشکار است و زواجر و نواهي آن دمبدم به چشم مي آيد و درخشان است و اوامرش واضح است ولي آن را پشت سر انداخته ايد. آيا بي رغبتي به آن را مي طلبيد. يا به غير قرآن حکم مي کنيد. به بدلي است براي ظالمان حکم مخالف قرآن و هر کس غير از اسلام ديني را طلب کند از او پذيرفته نشده و در آخرت از زيانکاران خواهد بود. سپس آنقدر درنگ نکرديد که اين دل رميده آرام گيرد و کشيدن افسار آن سهل گردد. پس آتش گيره ها را افروخته تر مي کرديد و دامن به آتش مي زديد تا اتش را شعله ور کنيد. براي اجابت کردن بانگ شيطان گمراه آماده بوديد و براي خاموش نمودن انوار دين روشن خدا و از بين بردن سنن پيامبر برگزيده خدا، به بهانه کف، شير را زير لب پنهان مي خوريد و براي خانواده و فرزندان او در پشت تپه ها و درختان کمين گرفته و راه مي رفتيد و ما بايد شکيبائي کنيم بر صدمه هائي از شما که مثل خنجر بران و فرو رفتن سنان در ميان شکم بر ما وارد مي شود و شما اکنون گمان مي بريد که براي ما ارثي نيست.

آيا حکم جاهليت را مي طلبيد؟ آيا براي گروه اهل يقين چه حکمي بالاتر و بهتر از حکم خداست؟ ايا نمي دانيد؟ در حاليکه براي شما مانند آفتاب درخشان واضح است که من دختر اويم!. اي مسلمانان آيا سزاوار است که ارث پدرم را از من بگيرند.

اي پسر قحافه!

آيا در کتاب خداست که تو از پدرت ارث ببري و من از پدرم ارث نبرم؟! عجب امر تازه و زشتي آورده اي؟ آيا دانسته و به عمد کتاب خدا را ترک کرده و پشت سر مي اندازيد؟ آيا قرآن نمي گويد:

نسليمان از داود ارث برد و در آيه ي ديگر آنجا که خبر زکريا را بازگو مي کند، زکريا عرض کرد: پروردگارا مرا فرزندي عنايت فرما تا از من و آل يعقوب ارث برد.

و فرموده خويشاوندان رحمي اولي به يکديگرند و فرموده: خداي تعالي به شما درباره ي اولاد وصيت مي فرمايد که براي پسر دو برابر بهره ي دختر است.

و مي فرمايد: يعني هنگامي که مرگ يکي از شما فرارسد بر شما نوشته شده است اينکه وصيت کنيد براي والدين و نزديکان، حکمي است حق براي متقيان و شما گمان مي بريد که مرا بهره اي نيست و سهمي از ارث پدرم ندارم؟

آيا خدا شما را مخصوص آيه اي فرمود که پدرم را از آن بيرون کرده؟ آيا آنکه مي گوئيد اهل دو کيش از يکديگر ارث نمي برند؟ و يا من و پدرم را اهل يک کيش نمي دانيد؟ و يا شما به خصوص و عموم قرآن از پدرم و عموزاده ي من داناتريد؟

اينک اين تو و اين شتر، شتري مهارزده و رحل نهاده شده برگير و ببر، با تو در روز رستاخيز و حشر ملاقات خواهد کرد. چه نيکو داوري است خدا و نيکو دادخواهي است محمد صلي الله عليه و آلي و چه خوش وعده گاهي است قيامت. در آن ساعت و آن روز اهل باطل زيان مي برند و آن وقت ديگر ندامت و پشتيباني شما را سودي نرساند و براي هر خبري قرارگاهي است پس خواهيد دانست که عذاب خواري افزا بر سر چه کسي فرود خواهد آمد و عذاب هميشگي بر چه کسي حلول خواهد نمود.

آنگاه رو به سوي انصار کرده و چنين فرمود:

اي انجمن نقباء و بازرسان!

اي بازوان ملت!

اي حافظان اسلام!

اين ضعف و غفلت در مورد حق من از چيست؟ و اين سهل انگاري از دادخواهي من چرا؟ آيا پدرم رسول خدا صلي الله عليه و سلم نمي فرمود: بايد حرمت هر کس در مورد فرزندان او حفظ شود. چه به سرعت مرتکب اين اعمال شديد و چه باعجله اين بز لاغر شده آب از دهان و دماغ او فرو ريخت( مثلي است). در صورتيکه شما را طاقت و توان بر آنچه درراه آن مي کوشيم هست و نيرو براي حمايت من در اين مطالبه و قصدم هست.

آيا مي گوئيد که محمد صلي الله عليه و آله مرد؟ درست است که: اين مصيبتي است بزرگ ، مصيبتي است در نهايت وسعت ، شکاف آن سر باز و بسي فراخ است و درز دوخته شده شکافته شد. زمين سراسر بر اثر غياب او تاريک گرديد و ستارگان بي فروغ گرديدند، آرزوها به نااميدي گرائيد، کوهها از جا فروريخت، حرمت حريم پامال شد و احترامي براي کسي پس از وفات او باقي نماند. پس اين مصيبت به خدا بزرگترين پيش آمد بود و مصيبت بزرگ بود که بليه و پيش آمدي مانند آن نيست و بلاي جانگدازي در اين دنيا به پايه ي آن نمي رسد.

کتاب خدا آن را آشکار کرده همان قرآن که در خانه هايتان، در مجالس شبانه و روزانه تان، آرام و يا بلند و با صوت، با تلاوت و خوانندگي آنرا مي خوانيد. اين بلائي است که پيش از اين هم به انبياء و رسل وارد شده بود. حکم حتمي است و قضائي است قطعي. آري اين ايه براي شما پيشاپيش موضوع موت پيامبر را خبر داده است: محمد صلي الله عليه و آله نيست مگر پيامبر که پيش از وي پيامبران ديگري درگذشتند پس اگر او بميرد و يا کشته گردد به عقب برمي گرديد و آن کس که به عقب برگردد به خدا زياني نمي رساند و خدا شکر کنندگان را پاداش خواهد داد.

اي پسران قيله( قيله مادربزرگ اوس و خزرج بود)!

آيا من نسبت به ميراث پدرم مورد ظلم واقع شوم؟ در حاليکه مرا مي بينيد و سخن مرا مي شنويد و داراي انجمن و اجتماعيد. صداي دعوت مرا همگان مي شنويد. از هر جهت آگاهي از حال من داريد و داراي نفرات و ذخيره ايد، داراي ابزار و قوه ايد، نزد شما اسلحه و زره و سپر هست. صداي دعوت من به شما مي رسد ولي جواب نمي دهيد؟ و ناله و فريادخواهي من به گوشتان مي رسد ولي دستگيري نمي کنيد و ياري نمي نمائيد؟ در حاليکه شما به شجاعت و جنگاوري معروفيد و به خير و سلاح معروفيد. شما برگزيدگاني بوديد که انتخاب مي شديد و انتخاب شوندگاني که برگزيده شديد، با عرب پيکار کرديد و تحمل رنج و زحمت نموديد، با امتها به رزم بر خاستيد، با پهلوانان به نبرد برخاستيد، همواره فرمانده بوديد و شما هميشه فرمانبر بوديد يعني ما امر مي کرديم و شما تسليم امر ما بوديد، تا آسياي اسلام به گردش افتاد. پستان روزگار به شير آمد و نعره هاي شرک آميز خاموش شد و ديگ طمع و تهمت از جوش افتاد و آتش کفر خاموش شد و دعوت نداي هرج و مرج آرام گرفت و نظام دين کاملا رديف شد. پس چرا بعد از اقرارتان ايمان را حيران شديد؟ و چسان پس از آن مرحله آشکار همکاري خود را نهفته کرديد؟و بعد از آن پيش قدمي،عقب نشستيد؟ و بعد از ايمان شرک آورديد؟ در حاليکه قرآن مي فرمايد:

آيا نمي جنگيد با گروهي که عهد شکستند و خواستند رسول خدا را اخراج کنند با آنکه آنان جنگ را آغاز نمودند، آيا از آنان هراس داريد در حاليکه خدا سزاوارتر است که از او بهراسيد اگر که مومنيد.

به هوش باشيد که من مي بينم به تنبلي و تن آسائي هميشگي دل نهاده ايد و آنکس را که سزاوارتر به قبض و بسط امور بود از زمامداري دور کرده ايد. با راحت باش خلوت کرده ايد و از تنگناي زندگي سخت به فراخناي آن رسيده ايد. در اثر آن آنچه را که حفظ کرده بوديد از دهان بيرون افکنديد و آنچه را که فرو برده بوديد استفراغ کرديد، پس بدانيد اگر شما و هر که در زمين است کافر شويد خداي تعالي بي نياز از همگان و ستوده است. بدانيد آنچه من گفتم با معرفت کامل بود به سستي که در خوي شما پديد آمده و آشنائي که قلب شما با بي وفائي و خيانت حاصل نموده است و ليکن اينها جوشش دل اندوهگين است و بيرون ريختن خشم و غضب و آنچه که روانم نمي تواند تحمل کند و جوشش و برون ريزي از سينه ام و پيش افکندن حجت و دليل و برهان بود. پس خلافت را بگيريد ولي بدانيد که پشت اين شتر خلافت زخم است و پاي آن تاول کرده و سوراخ است. عار آن باقي است و نشان از غضب خدا دارد و ننگ ابدي و هر که آن را بگيرد فردا به آتش فروزان خدا که بر قلبها احاطه مي يابد خواهد رسيد. آنچه مي کنيد در برابر خشم خداست به همين زودي آنانکه ستم کردند خواهند دانست که به کدام بازگشتگاهي باز خواهند گشت و من دختر آنکس هستم که شما را از در پيش بودن عذاب دردناک خبر داد، پس شما هر چه خواهيد بکنيد و ما هم کار خود ر مي کنيم و شما منتظر بمانيد که ما هم منتظر خواهيم ماند.

آنگاه ابوبکر پاسخ داد و گفت:

اي دختر رسول خدا! همانا پدر تو بر مومنين عطوف و کريم و رئو ف و رحيم بود و بر کافران عذاب و عقاب عظيم. اگر نسب او را بسنجيم يقينا وي را پدر تو نه پدر ديگر زنان خوهيم يافت و وي را برادر شوهر تو و نه ديگر دوستان خواهيم يافت. پدرت وي را( شوهر تو را) بر هر دوستي و خويشي برتري داد و شوهر تو نيز پدر را در هر کار بزرگي مساعدت کرد. شما را دوست نمي دارد مگر هر سعادتمندي و دشمن نمي دارد شما را مگر هر بدکاري زيرا که شما خاندان پاک رسول خدا هستيد و برگزيده ي نجيبان جهان شما ما را به خير راهنمايان بوديد و به سوي بهشت راهاي روشن و تو به خصوص اي برگزيده ي زنان و دخت برترين پيامبران در گفتارت راستگويي و در عقل فراوانت بر ديگران پيش قدمي، هرگز از حقت بازداشته شده نخواهي بود و در راست گوئي تو بازدارنده اي نخواهد بود و به خدا قسم من قدمي از راي رسول خدا صلي الله عليه و سلم فراتر نگذاشتم و جز به اذن او اقدام نکردم و پيشرو قبيله به قوم و خويشان خود دروغ نمي گويد. من خدا را گواه مي گيرم و خدا بر گواهي دادن من کافي است. من از پيامبر خدا شنيدم که مي فرمود:

ما گروه پيامبران دينار و درهم و خانه و مزرعه اي به ارث نمي گذاريم ما فقط کتاب و حکمت و علم و نبوت به ارث مي گذاريم و آنچه ما به عنوان طعمه و وسيله ي تغذيه داريم به عهده ي ولي امر بعد از ماست که هر گونه بخواهد درباره اش حکم نمايد. و ما آنچه را که تو در طلب آن هستي در مصرف خريد اسب و اسلحه قرارداديم تا مسلمانان با آن کارزار کنند و با کفار جهاد نمايند و با سرکشان بدکار جدال نمايند و اين کار را به اتفاق همه مسلمانان نمودم و تنها دست به اين کار نزدم و در راي و نظري که نزدم موجود بود مستبدانه عمل نکرد. اينک اين حال من و اين مال من است براي تو و در اختيار توست. نه از تو دريغ و مضايقه شده و نه براي کسي ديگر ذخيره کرده مي شود که توئي سرور بانوان امت پدر خود و درخت بارور و پاک براي فرزندان خود هستي. انکار فضائلي که مجموعه ي آن خاصه ي توست نخواهد شد و از شاخه و ساقه ي تو کس نمي تواند فرو نهد. حکم تو نافذ است در آنچه من مالک آنم آيا تو خود مي پسندي که من در اين موضوع خلاف گفته ي پدرت صلي الله را عمل کنم.

حضرت فاطمه سلام الله عليه فرمود:

سبحان الله! پيامبر اکرم از کتاب خدا رويگردان نبود و مخالف احکام قرآن کريم حکمي نمي فرمود پيوسته او پيرو قرآن بود و در فضا و پشت سوره هاي آن مي پيمود( هرگز از قرآ، تخطي نمي نمود). آيا مي خواهيد علاوه بر غدر و مکر چيزي هم به زور به او ببنديد؟ اين کار بعد از وفات او شبيه است به آن آدمها که براي هلاک او در زمان حياتش گسترده شد. اينک اين کتاب خدا بين من و شما حکم عادل؛ و ناطق قطعي به حق من و باطل است که؛ مي گويد: زکريا از خدا خواست به من فرزندي عطا فرما که از من و آل يعقوب ارث برد و باز مي فرمايد: سليمان از داود ارث برد. خداوند متعال بيان روشن در آنچه از سهميه ها قرارداده و از فريضه ها و سهميه ي ميراث و آن بهره هائي که از براي مردان و زنان مقرر فرموده بقدر توضيحات کافي داده؛ که بهانه هاي اهل باطل را برطرف نموده و مجال گمان و شبهه براي احدي تا قيامت باقي نگذارده است. نه چنين است بلکه( کلام خود را آيه ي قرآ، انجام مي رسانند؛ يعقوبي که مصيبت زده است و يوسفش را از دست داده گويد) گرگ او را نخورده ولي هواها و ساخته هاي نفساني شما براي شما راهي پيش پايتان نهاده پس مرا صبر بايد صبري جميل و خدا بر آنچه اظهار مي کنيد و ياور ماست.

ابوبکر پاسخ مي دهد:

ابوبکر پاسخ مي دهد: خداي راست گفت و رسول او نيز راست گفت و دختر پيامبر نيز راست گفت. تو معدن حکمتي و مرکز هدايت و رحمت و پايه ي دين و آئيني و سر چشمه ي حجت و دليلي. سخن حق ترا دور نمي افکنم و سخن ترا انکار نکرده و بر آن عيجبجوئي نمي کنم. اينک اين مسلمانان حکم بين من و تو اين قلاده اي که به گردن آويخته ام، آنان به گردنم انداخته اند و به اتفاق ايشان آنچه گرفته ام نه بر خويشتن بزرگ بيني دارم و نه خود رايم و مستبد و نه آنچه برداشته ام براي خود برداشته ام و ايشان همگي بر آنچه گفته ام شاهد و گواهند.

آنگاه حضرت صديقه ي طاهره سلام الله عليها به سوي مردم توجه کرده و فرمود:

اي مردمان! که براي شنيدن حرف بيهوده شتابانيد و کردار زشت زيان آور را ناديده مي گيريد، آيا در قرآن نمي انديشيد يا آنکه بر دلها مهر زده شده؟ نه بلکه آنچه از اعمال زشت انجام داده ايد تيرگي بر دلهاي شما زده است و گوش ها و چشمهايتان را فرا گرفته است. بسيار بد مآل انديشي کرديد و آيات قرآن را تاويل نموديد و بد راهي به او نشان داديد و بد معاوضه کرديد. به خدا قسم تحمل اين بار برايتان سنگين و عاقبت آن برايتان پر از زر و بال خواهد بود و وقتي که پرده براي شما برداشته شود و زيانهاي اين امر برايتان روشن گردد و آنچه را که حساب نمي کرديد بر شما

بر غاصبین فدک لعنت
نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 21:32 توسط محب علی|

روايت اهل سنت  در باره نحوه شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)

                 

 

طبری مورخ بزرگ و مورد اعتماد اهل سنت در تاریخ خود می نویسد :

" عمر بن خطاب به سوی منزل علی { علیه السلام } آمد در حالیکه طلحه و زبیر و عده ای از مهاجرین در خانه بودند پس عمر گفت :

" به خدا قسم بر سرتان آتش می ریزم مگر اینکه برای بیعت خارج شوید پس زبیر در حالی که شمشیرش را برهنه کرده بود از خانه به سوی او دوید که پایش لغزید و شمشیر از دستش افتاد . پس بر او حمله برده و شمشیر را از او گرفتند . " (

ابن ابی شیبه استاد بخاری از بزرگترین علمای اهل سنت ( متوفای سال ۲۳۵ ه . ق) در کتاب ( المصنف ) چنین آورده است :

" زید ابن اسلم از پدرش اسلم غلام عمر نقل می کند :

وقتی مردم با ابوبکر بیعت کردند علی ( علیه السلام ) و زبیر به نزد فاطمه { سلام الله علیها } دختر پیامبر رفت و آمد می کردند و با آن حضرت درباره کار خویش ( بیعت نکردن باابوبکر  ) گفتگو می نمودند .

چون این خبر به گوش عمر بن خطاب رسید از خانه خارج شد و بر فاطمه { سلام الله علیها } وارد گردید و گفت :

" ای دختر رسول خدا ! به خدا قسم کسی نزد ما از پدرت محبوبتر و بعد او کسی از تو نزد ما محبوبتر نیست . ولی به خدا قسم این مانع از من نمی شود که اگر اینها نزد تو جمع شوند دستور دهم که خانه تو را بر سر آنها بسوزانند " (

                           

می آید تا خانه بانوی دو عالم را بسوزاند !!

 

بلاذری از قدیمی ترین مورخان اهل سنت ( متوفای سال ۲۲۴ ه . ق ) در کتاب { أنساب الأشراف } چنین می نگارد :

" ابوبکر به دنبال علی فرستاد تا از او بیعت بگیرند ولی او بیعت نکرد . پس عمر در حالی که فتیله ای آتشین در دست داشت آمد پس فاطمه در آستانه در با او برخورد نمود و فرمود :

" ای پسر خطاب ! می خواهی در خانه مرا به آتش بکشی ؟ " گفت : آری . "(۳)

آری ! او آمده تا خانه علی و فاطمه ( علیهما السلام ) را به کام آتش بسپارد . همان خانه ای که پیامبر ( صلی الله علیه و آله و سلم ) درباره اش در جواب ابوبکر فرمودند این خانه از برترین خانه های انبیاست . این همان خانه است که رسول خدا ( صلی الله علیه و آله و سلم ) شش ماه پی در پی بر آستانش به احترام می ایستادند و این آیه را تلاوت می فرمودند : { إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت و یطهرکم تطهیرا }

و او آمده تا آن را بر سر بهترین زنان جهانیان و سیده بانوان اهل بهشت به آتش بکشد . آمده تا انسیه حورا را به آتش بسوزاند .

حکایت را از زبان عالم دیگر سنی ابن عبد ربه ( متوفای سال ۳۲۸ ه . ق ) در کتاب " العقد الفرید " بشنوید :

" علی { علیه السلام } و عباس و زبیر در خانه فاطمه { علیها السلام } نشستند تا اینکه ابوبکر به دنبال آنها فرستاد تا از خانه فاطمه { علیها السلام } ( برای بیعت (خارج شوند و به عمر گفت :

" اگر نخواستند خارج شوند آنها را بکش ! "

پس عمر با پاره ای از آتش آمد تا خانه را بر سرشان به آتش کشد پس فاطمه { علیها السلام } با او روبه رو گشت و فرمود : " ای پسر خطاب ! آمده ای خانه ما را بسوزانی ؟ گفت :

بله مگر اینکه شما نیز از در بیعتی که امت وارد شدند وارد شوید و بیعت نمایید "(۴)

بله درست می بینید این عالمی سنی است که نزدیک به صدر اسلام می زیسته و اوست که از زبان ابوبکر روایت می کند و این ابوبکر مدعی جانشینی پیامبر خداست که بر فراز منبر رسول خدا ( صلی الله علیه و آله و سلم ) تکیه زده و دستور می دهد تا تنها یادگارش حضرت فاطمه ( سلام الله علیها ) و یگانه برادرش حضرت امیر المؤمنین ( علیه السلام ) را بکشند ! فاطمه ای که پیامبر او را می بوسید و می بوئید و از او بوی بهشت استشمام می کرد ، اکنون ابوبکر دستور  کشتنش را می دهد و عمر به سوزاندن کاشانه اش اقدام می کند !!

و این فریاد فاطمه ( سلام الله علیها ) در آستانه در که علمای اهل سنت روایتش می کنند :

" یا أبت ! یا رسول الله ! ماذا لقینا بعدک من ابن الخطاب و ابن أبی قحافه"۵ ))

 { پدر جان ! بعد از شما از فرزند خطاب و پسر ابی قحافه ( عمر و ابوبکر ) چه جورها کشیدیم! }

این فریاد پر از درد و آه همان فاطمه ای ست که پیامبر خدا در حقش فرمودند :

" إنما فاطمة بضعة منی فمن أغضبها فقد أغضبنی "

{ همانا فاطمه پاره تن من است پس هر کس او را بیازارد و به خشم آورد مرا خشمگین ساخته است}

و این کتاب الهی است که آزاردهندگان پیامبر را رد دنیا و آخرت لعنت می کند .


 (1) تاریخ طبری ج ۳ ص ۱۰۱ ذکر الاخبار الوارده چاپ مؤسسه عز الدین بیروت .

(2)ابن ابی شیبه ، المصنف ، ج ۷ ص ۴۳۲ ح ۳۷۰۴۵ باب ما جاء فی خلافة ابوبکر چاپ دار التاج بیروت .

(3) بلاذری، أنساب الاشراف ج۲ ص ۲۶۸ باب امر السقیفه چاپ دار الفکر بیروت .

(4) ابن عبد ربه العقد الفرید ج ۵ ص ۱۳ الذین تخلفوا عن بیعة ابوبکر چاپ دار الکتب العلمیه بیروت .

(5) از کتب اهل سنت : ترجمه الامام علی عبد الفتاح عبد المقصود : ج ۱ ص ۳۲۸ ـ الامامة و السیاسه : ج ۱ ص ۱۳ .

 

نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 10:39 توسط محب علی|

193 سخنى از آن حضرت ( ع )

اين سخن از آن حضرت روايت شده كه هنگام به خاك سپردن سيده زنان ، فاطمه ( عليهما السلام ) بر سر قبر رسول اللّه ( ص ) ، چنانكه گويى با او راز مى‏گويد ، بيان داشته است .

سلام بر تو ، اى پيامبر خدا . سلام من و دخترت كه اكنون در كنار تو فرود آمده و چه زود به تو پيوست . اى رسول خدا ، بر مرگ دخت برگزيده تو ، شكيبايى من اندك است و طاقت و توانم از دست رفته ولى مرا ، كه اندوه عظيم فرقت تو را ديده‏ام و رنج مصيبت تو را چشيده‏ام ، جاى شكيبايى است . من خود تو را به دست خود در قبر خواباندم و هنگامى كه سر بر سينه من داشتى ، جان به جان آفرين تسليم نمودى .

«

[ 473 ]

انا لله و انا اليه راجعون » .

آن وديعت بازگردانده شد و آن امانت به صاحبش رسيد . و اندوه مرا پايانى نيست . همه شب خواب به چشمم نرود تا آنگاه كه خداوند براى من سرايى را كه تو در آن جاى گرفته‏اى ، اختيار كند . بزودى ، دخترت تو را خبر دهد كه چگونه امتت گرد آمدند و بر او ستم كردند . همه سرگذشت را از او بپرس و خبر حال ما از او بخواه .

اينها در زمانى بود كه از مرگ تو ديرى نگذشته بود و تو از يادها نرفته بودى . بدرود تو را و دخترت را . بدرود كسى كه وداع مى‏كند ، نه بدرود كسى كه رنجيده و ملول است . اگر از اينجا بازمى‏گردم نه از روى ملالت است و اگر درنگ مى‏كنم نه به سبب آن است كه به وعده‏اى كه خدا به صابران داده است بدگمان شده‏ام .

نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 17:12 توسط محب علی|


آخرين مطالب
»
» پاسخ
» نامه ی حضرت علی به معاویه
» چگونگی به دنبا آمدن عمر
» پاسخ به سوال یک سنی
» پاسخ به سوال یک سنی
» شعر
» خطبه فدک
» روایات شهادت فاطمه ی اطهر به روایت اهل سنت
» درد و دل مولا علی به پیامبر

Design By : Pichak